تبليغاتX
برای کسی که همه زندگیمه loop=-1
تو را می پرستم ای نگارم
 

گاهی اینقدر گرم زندگی میشیم که یادمون میره واسه چی خالقمون مارو آفریده....

باور کنین بدون برنامه دارم آپ میکنم...اصلاٌ نمیدونم چرا این الفاظ بر ذهنم روانو از زبانم جارین!!!

با خودم عهد بسته بودم تا منو عشقم به وصال نرسیم آپ نکنم....

شاید زمانش فرا رسیده....کی میدونه جز خدا؟؟؟

این شبا از بس عشقم غصه باهم بودن رو میخوره که تنها نگرانیم شده غصه ی عشقم...

بهش میگم:

من اطمینان قلبی دارم که ما تا آخرش باهمیم...اما باز حدیث عشقو نبودنو نرسیدنو فریاد میزنه...

حالا به درک این جمله هملت میرسم...

"بودن یا نبودن مسئله این است...

فعلاٌ بدرود

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط اسیر عشق  | 

                                   

       

نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشی 

                                            که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

 

 

آرومم... خیلی آروم... مدتیه که خدا آرامش بهم داده. یه آرامش دوست داشتنی. یه سال پر کار رو گذروندم ولی خسته نیستم. البته چشام اینو نمیگن ولی هنوز باهاشون کار دارم.

همه چیز خوبه, همه چیز مرتبه, خدا رو شکر میکنم به خاطر همه چیز به خاطر سلامتی, بخاطرخانواده خوب, بخاطر دوستای خوب, برای اینکه یادم داده از کتاب ودانشگاه و شعر کیف کنم, برای دور کردن بدیها از دور و برم و از همه مهمتر برای اینکه هست.

خدا جونم شکرت میکنم که هستی, که منو نگاه میکنی,که حواست بهم هست,

که میتونم روی کمکت همیشه حساب باز کنم... خدای خوبم... مرسی مرسی مرسی

خدا جونم مرسی از اینکه هنوز عاشقم و به عشقم افتخار میکنم.

خدا جون این رو می دونم اگر لطف و بزر گواری شما نبود من هم الان هیچی نبودم.

خدای جون جون جونیه خودم, امسال رو هم مثل سال پیش برام پر از شادی و لطف خودت کن.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير

 
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟


من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است

 
بيوفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم


او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را


من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم

 

 

 


+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

امروز روز عشقه...عاشقا این روز رو مقدس میدونند و هر عاشقی بین خودش و

عشقش یک جشن دو نفره به پا میکنه که این جشن پر شده از عشق, محبت, مهربونی,

شادی و زندگی... زندگی در کنار معشوقه...زندگی در کنار یار...

دو یاری که تا ابد قلبشون واسه هم می تپه...مثل قلبه من و عشق گلم که تا

قیام قیامت فقط بخاطر وجود اون یکی می تپه...

عزیزم...

یادته دو هفته پیش بهم گفتی ازت یک تقاضا دارم...!

بهم گفتی:"از خدا بخواه که هیچ وقت در زندگی یک ساعت هم بدون هم نباشیم".

امیدم...

الان می خوام بهت بگم که اگر من یک تندیس باشم... من تنها

یک نیمه از تندیسم و تو نیمه ی دیگر اون تندیسی...

پس این رو بدون همانطور که خدا باعث شد ما همدیگر رو پیدا

کنیم همانطور هم خودش قلب و وجود ما رو با عشق تا ابد بهم پیوند میزنه...

بهترینم...

به این روز قسم...که روز توست که روز عشقه و تو تنها عشق منی

خیلی دوست دارم...و از خدا می خوام که تو رو واسه همیشه برام نگه داره...

نازنینم روزت مبارک...

 

زندگی بدون عشق مرگ است

و

مرگ با عشق همان زندگیست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...و زیر یک سایبان تا نگاهت را دوباره با من قسمت

کنی..و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک...

 

و دوباره همان مرور  قصه ی  دختری از تبار باران که شیفته و دیوانه ی پسری از جنس نور شد...

 

باورم نیست که این دیوانه منم... که گاه می مانم از  لیاقتم برای داشتن عشق تو...

 

و چقدر دل تنگی هایم برایت اشک می شود و فرومی ریزد و چقدر بغض های سیاهم در غربت تنهایی  نفش می شود و نمی بینی ...

 

منی که از لمس احساست می ترسم که نکند بلور نازک قلبت ترک بردارد... و می شود گاهی که  حتی ازخیره شدن هم می ترسم که تو از نگاه پریشان من هم می شکنی...

 

منی که به دامان هر شب پناه می برم و غم عشق تو را برای لحظه لحظه عمر بی ثمرم می گویم...منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمی دهم...این دیوانه منم...

 

در این شب های بلند آرزویی دارم...آرزویی به بلندای یک شب زمستانی...که تو تا ابد برای من باشی و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم...

 

امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده... شاید چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد...

 

 

چقدر دلم می خواست سر بگذاری روی شانه هایم تا برایت لالایی مهتاب بخوانم و از تبلور عشقت در رویاهایم بگویم...کاش می شد امشب  نگاه تازه سپیده رادر شب چشمان قشنگت توصیف کنم...

 

کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم... کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد...کاش... نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده در ذهن بی حصارم می شکند...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

 

سلام عزیزم نمیدونم الآن کجایی و داری چه کار میکنی ولی اینو میدونم هرجا باشی

و مشغول هرکاری باشی من همیشه یه یادت هستم و عاشقت میمونم .

عزیزم دوستت دارم تا قیامت با صداقت..

.

عزیزم دیروز که از دانشگاه میامدم وقتی رسیدم تو بلوار چشمم خورد به باجه تلفن

میخواستم باهات تماس بگیرم و فقط صدات رو بشنوم و قطع کنم ولی...

دیروز هیچ انگیزه ای نداشتم واسه درس خوندن تمام وقتم و بیکار بودم

هیچ کاری نکردم نمیدونم چرا دلم نمی رفت به درس خوندن!!!

 

دیشب بر عکس هر شب زود به خواب رفتم!!!

وقتی  smsدادی خواب بودم اما با صدای smsات از خواب پریدم...

یک لحظه خشکم زد!!!گفتم مگه قرار نبود...

بله درسته  مثل بعضی اوقات  sms اشتباه فرستاده بودی!!!

با دیدن smsات خوشحال شدم این نشون می داد که به فکرمی به یادمی...

هر چند که اشتباه sendکرده بودی!!!

این اولین شبی بود که در طی این چند سال بدون

تو ولی به یاد تو به خواب میرفتم...

 

 

عزیزم امروز هم باز مثل همیشه دلم برای تو و صدای گرم تو تنگ شد و آمدم تا تو کلبه کوچک عاشقیمون یک خاطره دیگر بجا بگذارم . کلبه ای که جای جای آن برای من پر از خاطره های زیبا و شیرین است .  دوستت دارم عزیزم . امیدوارم که لیاقت عشق تو رو داشته باشم و همیشه عاشقت بمونم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

 

سلام ، سلام بهانه من برای زندگی ، دلم تنگ است ، قلبم شکسته است ،

 دوری تو برایم سخت است میدانم که می دانی!

 

 

میدونم میای و وبلاگمون رو میخونی ، پس خوب گوش کن...

من حتی اگه دو سال هم صدای تو رو نشنونم به خداوندی خدا قسم عاشقت خواهم ماند

و آتش عشق تو تا قیام قیامت در سینه ام مرا خواهد سوزاند .

پس ، من این چند وقت رو هر طور شده تحمل میکنم و به یادت هستم

 و تو وبلاگمون باهات حرفها دارم.

هر چند که دیگه هیچ رابطه ای بین ما نیست نه sms نه حرف زدن نه دیدار...

ولی من هنوز یک راهی دارم اونم همین وبلاگمون که به عشق خودت میام وآپش می کنم

البته به قول" جان دان" این مهم نیست که ما پیش هم باشیم

 مهم اینه که قلبهامون پیش هم باشند

و به عشق هم بتپند...

 امشب گوشهایم زنگ صدایت را میطلبد ، دستانم گرمای دستانت را ،

 چشمانم مستی چشمان تو را میخواهد . امشب از هر شب دیگر بیشتر میخواهمت ،

 کجایی عشق من ...

کجایی که بیایی و من را از این همه درد و مصیبت نجات دهی .

 نمیدونم  چطور میخوام این چند وقت رو سپری کنم ،

 اما تو را امانت میسپارم به همان خدایی که تو را به من داد و از خود او هم

 پس خواهم گرفت تو را . بچه ها سخته ، خیلی سخته که از عزیزت دور باشی.

 وای بر من ، وای بر من که این قدر از تو دورم .

 دور اما عاشق ، دور اما همسایه دیوار به دیوار دلت .

 دیگه نمیتونم بنویسم ، حرف آخر :

 دوستت دارم با تمام وجود ، دوستت دارم تا آخر دنیا .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

نمیدونم آدما بی عشق چه جوری ادامه ی حیات می دن.

واسه من غیر قابل تحمل.

ولی همه ی این ها رو فقط به پای این میذارم که فقط می خواد منو به جایی

برسونه که فقط با خودش باشم و بس.

از همه به نوعی نا امید م.

نمی دونم این چه روزگار نامردیه که هیچ کدوممون به هم رحم نداریم.

فقط در فکر این هستیم که حال همدیگر و بگیریم.

واسم قابل درک نیست که چه بلایی داریم سر خودمون میاریم.

سر روحمون.روحی که خدایی با اون عطمت درش دمیده.

گاهی فکر میکنم چطور هنوز به بنده هاش امید داره.

بنده هایی که در طول مدت زیستن برای همه چی بیشتر از خداشون وقت می ذارن.

گرچه خودش بهتر بنده هاش و می شناسه اگه بهمون هنوز امید داره حتما امیدی هست.

فقط امیدوارم خودش بهمون کمک کنه.

 

امروز تو دانشگاه یک اتفاقی برام افتاد که بد جوری دلم از همه دنیا گرفت...

البته دنیا(یار دانشگاهیه من) در کنارم بود این خودش قوت قلبه....

الان که دارم می نویسم دارم گریه می کنم .....مامانم می گه آخه مگه بچه ای تو!!!

ولی مامانم درک نمی کنه من چی می گم البته این قانون طبیعته...

هر کسی غم خودش رو بهتر می فهمه...البته گفته باشم مامانم خیلی گله یعنی آخر مامانه...

ای خدا چی بگم دیگه که کلی خستم, بی حوصلم... فردا هم که امتحان فرانسه دارم

با این وضع روحی خراب!!!

 

خدایا در مقابل کمترین بندگی من بزرگترین خواسته ام  رو عطا می کنی.

هیچ وقت تنهام نذار محبوبم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

 

یه پیشنهاد خوب

شاید از نظر من خوب

به ۳ دلیل می نویسم:

۱)برای کسی که همه زندگیمه

۲)خودم فراموش نکنم

۳)شاید به درد شما هم خورد

مدتی بود که حرفهای دیگران خیلی آزارم می داد.

و اینکه آدمی نیستم که بتونم ناراحتی درونم نشون بدم در این موارد بد ترش می کرد.

همه چیز میریختم تو خودم.

که این تو خود ریختن ها معمولا عوارض داره.

.

.

.

در نتیجه باز هم به پالایشگاه قلبم پناه بردم.

به آرام قلبم...

گفتم خدای من خودت درستم کن.

یا سنگم کن تا ناراحت نشم

یا راهه درست برخورد کردن بهم نشون بده.

 

و حالا...

اولا :بهم فهموند که ای خود خواه گاهی هم ممکنه تو دیگران رو ناراحت کنی. و خود ت متوجه نشی که ناراحتشون کردی (شاید اونها هم متوجه نمیشن که تو رو ناراحت می کنن )

 

ثانیا:در بعضی شرایط باید کمی آدم ها رو درک کرد (ممکنه در شرایط نرمال نبوده باشن)هر آدمی ممکنه یه زمانی در معرض یه تنش روحی باشه.

 

ثالثا:بهم گفت آدم ها رو زیاد جدی نگیر و در مورد حرف ها و کارهاشون فکر نکن و تنها در مقابلشون کافیه که خودت باشی.اگر بدی دیدی خوبی کن.یاد بگیر که راحت بگذری.تو تنها کاری رو انجام بده که ارضات میکنه.تو فقط محبت کن.تو وجود همه ی آدم ها یه سنسور هست که محبت رو درک میکنه.هر چقدر که یه آدم ابراز سنگ بودن داشته باشه ولی باز هم ته وجودش این سنسور وجود داره شاید کسی تا حالا فعالش نکرده.تو سعی کن که فعالش کنی.

 

اینجوری خودت هم لطیف میشی.

اینجوری افکارت تغییره جهت میده در جهت مثبت.

.

.

.

                                      مرسی خدا جونم آروم شدم.

 

                                              

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

تقدیم به عشق محبوبم که من را با خدا آشنا کرد....

و به من یاد داد تا به جای اینکه به بنده ی دیگری بگویم: از خدا فلان نیازرا برایم بخواه

(برایم دعا کن)...خود من هم ازخدای خودم خواهش کنم.... تا خدای مهربان

 هم مثل یک دوست بی نیازم کند....

 

 

 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند

دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم

 

...من این بازی را دوست دارم 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

مرا در پاییز پیاده کرده اند

به ایستگاه می روم

دوباره پاییز است

باید سوار شوم

 

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من دراین دنیای متروک که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ 

می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام

 

ولی حال متعلق به این دنیای خاکی شده ام...

کسانی که انتظار آمدنم را می کشیدند شادند...

ولی نمی دانند که من گمشده ی خویش هستم...

شاید این گمشده را در زمین پیدا کرده اند...

ولی حقیقت این است دگر روزی من دوباره پیدا می شوم در منزل گاه ابدی...

که اگر در این دنیای خاکی نیک بوده باشم دیگر برای پیدا شدنم کسی شاد نخواهد بود...

 

هر دگرگونی، حتی آنچه مشتاقش بوده ایم،

غمی در خود دارد،

زیرا هر آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از وجود ماست،

باید بمیریم تا دوباره زاده شویم

 

 

 

 

 

<< اگه روزگار گذاشت یه بار دیگه دنیا بیام -:-:-:- بازم عاشقت میشم بازم سراغ تو میام >>

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط اسیر عشق  | 

 

                                                   

 

امشب دوباره عطر تورا بو کردم

خاطراتت دوباره زنده شد

وبه یادت اشک ریختم

چقدر جایت کنارم خالی بود

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

با من از سايه نگو خورشيد فردا مال ماست
تو كه باورم كني ، عشق يه دنيا مال ماست
شب نگو ، شكوه نگو ، قلب ستاره روشنه

غم نگو ، غصه نگو ، وقتي دلت پيش منه

دست به دست من بده ، پا به پاي من بيا
بخون امروز مال عشق ، بگو فردا مال ماست
تازه شو مثل ترانه تازه شو
پر آوازت و آسمون بده
فرصت گفتنو از خودت نگير
واژه هاي خسته رو امون بده
بگو از روشن بارون خدا
بگو از سبزي خاك و خاطره
از نسيم نفس سنگ و درخت
بگو از شبنم پشت پنجره


 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

                  

 

                                               

  

                                                              

 

 

قسم به خدای عاشقا که خدای من و تو هم هست.............

 

بد جوری عاشقتم...........

 

فقط از خدا می خوام تو رو برام نگه داره................

 

 

 

                                              

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

 

ساده بگویم

 

نگاه زاده ی علاقه است

 

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

 

دیگر تو از آن خود نیستی

 

زمان می گذرد

 

زمانه نیز هم

 

کودک می شوی

 

جوان هستی و جوانی نمی کنی

 

می گذری

 

پیر می شوی

 

می مانی

 

باز هم در پی گمشده ای هستی که ..

 

.. با تو هست و ..

 

.. نیست..

 

باز در پی آن علاقه ی پنهان

 

آن نگاه همیشه تازه ی هستی

 

باز آن دو چشم روشن عشق را

 

در غبار بی امان زمان

 

جستجو می کنی

 

غافل از آن که

 

او دیگر تکه ای از تو شده

 

سایه ای خوش بر دل تو

 

گوشه گوشه ی این دل خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"

 

 

 

                                                                    

 

 

امروز...

                      فردا...

                                       امروز...

                                                            فردا...                                                                       امروز و فردا...

تا کی باید بشمارم تا این امروز و فردا تموم بشه...

خدایا... خدایا....

                                             کمکم کن...

 

+ نوشته شده در  ساعت 8 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

       «اين دل آنقدر تنگ شد كه گرفت»،اين جمله رو كه نوشتم

اظهار فضل‌هاي بچه‌ها بلند شد:با لحني پر از عشوه:

- نگو... 
              - منم كه حساس...    
     - بميرم...    
در جواب نفر آخر گفتم: اگر زنده بموني كه اين مسئله روريشه‌يابي كني

وبه نتيجه برسي،مفيدتري! و باز هم سوژه جديد...         
     استاد كه ديد بحث به كَل تبديل شده، بچه‌ها رو با فن خودش ساكت كرد و گفت: ادامه بديد!    
جلسه پيش مثل هميشه موقع درس و صحبتهاي استاد، كاغذ خط‌خطي مي‌كردم كه

ناگهان انگشت اشاره استاد رو به سمت خودم ديدم: - اولين نفر هم شما!   
و بعد هم خسته نباشيد و پايان كلاس! از نفر كناري پرسيدم:       
- براي چي من اولين نفر؟ بي‌زحمت؟!   
- نبودي تو كلاس مگه؟ البته با اين كاغذ معلومه كجاها بودي! قرار شد جلسه ديگه

بحث آزاد باشه و شما بياي اوليش رو راه بندازي! - چرا من؟ آخه راجع به چي؟

من هيچي از حرفهاي خودش بارم نيست، بيام بحث آزاد راه بندازم؟!

قشنگ‌تر از من گير نياورد؟ - نه انگار!
نمي‌خواستم جلوي بچه‌ها و استاد كم بيارم؛ ولي پيش خودم حسابي چيپس شده بودم...

آخرش دل رو زدم به دريا و گفتم بحث آزاد يعني هر چي خواستي!توي چند روزي كه

 وقت داشتم فكر كنم هيچ موضوعي كه بشه راجع بهش بحث كرد گير نياوردم جز...
باز گچ رو برداشتم و زير جمله نوشتم: دل...     
و بعد رو به بچه‌ها و استاد گفتم:
- چيزي كه هنوز نتونستيم جايي براش پيدا كنيم و بگيم اينجاست!

اما باهاش زندگي مي‌كنيم. اين كه مي‌گم زندگي همون خنده‌ها و بغض‌هاي بي‌دليل تو خلوته...

همون كه ضربه‌هايي ازش مي‌خوريم يا گاهي وقتها باعث پيشرفت ميشه...

همون كه مي‌گن از عقل جداست و شايد يه نقطه مقابل اون باشه...         
كسي مي‌تونه يه تعريف از اين حضور بده به جز اسمش؟          
يكي از بچه‌ها گفت: دل – به اون تعبيري كه شما مي‌گي- يعني يه فرصت كه

عقل درست كرده تا بيشتر خودشو به رخ بكشه؛ چون وقتي آدمها فكر مي‌كنن تازه ياد

 دل مي‌افتن، بعد هم عقل...كه اگه خوب نگاه كنيم مي‌بينيم فكرهم مربوط به بالاخونه‌ست. 
پايين دل نوشتم: دل‌تنگي...       
و گفتم: براي اين هم فكر مي‌كنيم؟! البته گاهي وقتها كاملا اختياري ميشه دل‌تنگ بود.

اما خيلي مواقع داري صاف راه ميري كه يهو دل‌تنگ مي‌شي...

براي كي يا چي و چرا، اصلا معلوم نيست... فقط مي‌دوني كه تو وجودت

يه چيزي كمه يا كم شده كه دردش اين طوري خودش رو نشون داده...     
يكي حرفمو قطع كرد و ادامه داد: اين جور وقتاست كه به در و ديوار مي‌زنيم

تا اين درد ساكت بشه؛ دقت كرديد كارهايي كه يه جور زنده‌اند به خاطر

روحي كه در اونها هست بيشتر جواب ميدن... مثلا موسيقي، نوشتن يا نقاشي...  
و بچه‌ها كه باز شيطنت مي‌كردن:

-مرده‌ي اون روح و طراوت و تازگي و زيبايي...         
- جواب مي‌ده!   
- قرارمون يادت نره!    
استاد كه دوباره بايد به داد بحث مي‌رسيد، پرسيد:
- واقعا اگه قرارتون يادتون نره از اون حس دلتنگي خلاص مي‌شيد؟

يا حداقل مُسكن هست براتون؟  
كسي كه همون افاضه‌ي قرار رو كرده بود گفت: نه آقا دوتام مي‌آد روش!         
در تائيد حرفش گفتم که اصلا منشا رو گم مي‌كنيم، فكر مي‌كنيم دليلش

همين سرابيه كه خودمون براي مثلا رهايي درست كرديم و

همش درگير يه چيز مصنوعي مي‌شيم!

اكثرا تائيد كردند، بعضي‌ها هم كاغذ خط‌خطي مي‌كردن...

گچ رو برداشتم و نوشتم: كه گرفت...


 

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط اسیر عشق  | 

 

دو روز مانده به پایان جهان,تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی.نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد بد و بیراه گفت,خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت,

خداسکوت کرد.جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت,خدا سکوت کرد.

به پروبال فرشته و انسان پیچید,خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده

دور انداخت,خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.

خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بیراه و جا روجنجال از دست دادی,تنها یک

روز دیگرباقیست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لابه لای هق هقش گفت:اما با یک روز!با یک روز چه کار می توان کرد!؟

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند,گویی که

هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد,هزارسال هم

به کارش نمی آید". و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت

و گفت: حالا برو و زندگی کن.او مات و مبهوت,به زندگی نگاه کرد که

در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند,می ترسید راه برود,

می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم,نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد,بگذار این یک

مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به

سرو رویش پاشید,زندگی را نوشید و زندگی را بویید وچنان به وجد آمد که دید

 می تواند تا ته دنیا بدود,می تواند بال بزند,می تواند پا روی خورشید بگذارد.

می تواند...او درآن یک روزآسمان خراشی بنا نکرد,زمینی را مالک نشد,مقامی

را بدست نیاورد اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.

روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت وابرها

را دید وبه آنهایی که نمی شنا ختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش

نداشتنداز ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد,لذت برد و

سرشار شد و بخشید,عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان

یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند,امروز

او در گذشت,کسی که هزار سال زیسته بود!

          

                                                              

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

 

 

کاش می توانستم در روزهای نبودنت،نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینم این روزهایی را

 که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم !

و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس می کردم .
چه حس آشنایی ! و چه تنهایی آزار دهنده ای .... !!
این اولین دلتنگی هایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم .
تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است که  دلتنگی را پُر رنگ می نویسد 

 با همان شیرینی ها و تلخی هایش.
نمی دانم ادامه رشته این نوشته را با « کاش می شد » ها ادامه دهم یا با احساسات غریب و آشنایم .
« کاش می شد » هایی که نوشتنش برای دل ِ تنگم و فکر تشنه ام آسان است

 و یا احساساتی که « تو » با غریبه هایش هم آشنایی .
اما براستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم ِ نمک خورده ی دلتنگی هایم مرهم کنم ...
و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم .
ای کاش..... !!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد..........

                و میان من و تو فاصله جا میگیرد .............

                                                                                 من در این دشت جنون تنهایم...........

                                                من از این فاصله ها بیزارم ...........

              و دراین گستره فاصله ها می میرم .........

                                                                                  من میان شب و روز .......

                                      در تن خشک زمین...........

          من میان صحرا ........

                                                             و میان جنگل............

                                                                                    همه جا یکه و تنها ........

                                 خسته از جور زمان.........

                                                         با تنی خورده به جان زخمی چند............

                   میزنم بانگ که وای.........

                                              هستی ام رفته بباد ..............

          ضجه ام را که شنید ؟

                                                                    جای دل ، تنگ تر از مشت من است .........

                          قصه آمدنت باد هواست...........

                                                    با تو بودن دگرم چون رویاست ........

          نفسم می گیرد .......

                                                                                  می گشایم نفسی پنجره را ..........

                                        تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم.............

   

                                                                 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 8 PM  توسط اسیر عشق  | 

 

 

از روزی می ترسم که اون روز آخرین روز دیدار من و تو باشه...

 

بعد از ظهری که مثل همیشه ساعت حدود 7 باشه... توی اون کوچه خلوت...

 

منتظرت ایستاده باشم... مثل هميشه موقع آمدنت ضربان قلبم تند شده باشه...

 

هنوز هم بعد از اين همه مدت عادت نکرده که آروم باشه و رسوا نکنه...

 

       اين بار اما ديدارمون با هميشه فرق داره.سلام!مثل همیشه با لبخندی که من عاشقشم...         
 آمدیم که خدا حافظي کنیم!!! می ریم دنبال سرنوشت خودمون ...ولی نمی دونیم تا کی؟؟؟

کجايي؟به چي فکر مي کني؟هيچي.مگه تو نگفتي هميشه با هميم براي هميم و در کنار هم؟

حتي تا قله قاف تا اون سر دنيا؟تو میگی: گله نکن...

 ديدي که نشد... ديدي که نذاشتن...دیدی که حتی خدا هم نخواست...

پدر مادرامون؛ سرنوشت؛ بقيه؛ اونايي که تنگ نظر بودن و عشق ما رو نفهميدن

من هم میگم: چرا ديدم!!!عشق ما از اول هم اشتباه بود.

 مطمئنم که می گی:بذار يه دل سير نگات کنم.شايد حالا حالا ها نبينمت.  
من اما ياد شعر حافظ افتادم:
(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود).     
بغضي سنگين گلوگيرم می شه.چشمهايم را از چشمان سياهت می دزدم ومی کشم زير پام. 
می گی:کاري نداري؟من دارم ميرم .می گم: ميدونم انقدر نگو ميرم ميرم.

بذار بهت بگم چرا برام عزيزي... خودت خوب مي دوني من کسي رو ميخواستم

که بفهمدم.درکم کنه .تو اولين عشق آسموني من تو بلوغ عقل و احساسم  بودي.

اولين ها هيچ وقت فراموش نميشن.درسته که من خیلی لجباز بودم ولی توتمام

تلاشت رو کردی تا دید من رو

نسبت به تمام مردم یک جورایی عوض کنی تا به راحتی به حرفهاشون اعتماد نکنم

با تو که بودم غمهام فرار مي کردن.قايم مي شدن وقتي که مي رفتي

دوباره سرک مي کشيدن تو زندگيم.حالا که داري ميري...
گريه امانم نمی ده... می گی: بذار خاطره خوش اين آشنايي همين جوری

تو ذهنمون بمونه... ابريش نکن خب...

چشمهامومی بندم  و سرم را تکان می دم...اشکهام رو گونه هام سرمی خودن و میان پايين...

 

با خودم می گم:

 

(ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                 وين راز سر به مهر به عالم سمر شود)

 
رو به تو می گم:من با دلم چه کار کنم؟ گره خورده به ضريح دلت باز نمي شه...می بینم

 که صورت تو هم از اشک خيس شده.می گی: دلت هميشه بامنه پيش منه منم دلمو جا ميذارم

پيشت تا تنها نباشي.وقت رفتنه...تو این دنیا بلاخره باید رفت!!! 

      چشمهاي خيس و ابريمون گره می خوره به هم...من رومی بوسی و می گی:خداحافظ      
اين ترانه  «گل نراقي»می یاد تو ذهنم: 

 
مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار    
خدا تو را نگهدار... منم که ميروم به سوي سر نوشت

 

زیرلب مي خوانم : 

      
بي تو من تنهاي تنهايم عزيز               عابري در شهر رويايم عزيز     

بي تو ياد تو به من سر مي زند            ياد تو ميهمان شبهايم عزيز

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط اسیر عشق  |