تبليغاتX
برای امیدم loop=-1
 
 
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را



شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


 
+ نوشته شده در  ساعت 3 AM  توسط طلایی  | 

 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

استاد محترم عرفان نظر آهاری

 

برای امیدم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7 PM  توسط طلایی  | 

 

یک سال با خاطرات رنگارنگش گذشت

سال گذشته در همین روز بود که منو امیدم در پیشگاه خدا عقد شدیم

 وای هرگز فراموش نمیکنم پر از هیجان بودم اینقدر بغض داشتم که نمیتونستم بله رو بگم

تا جایی که حاج آقایی که قرار بود خطبه ی عقدرو بخونه گفت:یک لیوان آب بدین عروس خانم

 هنوز باورم نیست که منو عشق گلم همراه همیشگی شدیم

خدایا شکرت

تو این یک سال روز های رنگارنگی رو با هم داشتیم...جداً تونستیم در طرز فکر  همدیگه تاثیر مثبت

بگذاریم...هر انسانی در اخلاقش نکات مثبت و منفی داره...

من و امیدم هم مثل دو دوست صمیمی اگر اشکالی داشتیم

 خیلی گرم و دوستانه به هم بازگو میکردیم

عزیزم هرگز محبت هایی که در این یک سال به من داشتی رو فراموش نمیکنم

امشب امید تماس گرفت گفت تا بیست دقیقه دیگه میام دنبالت تا شام بریم بیرون...

منم کلی خوشتیپ کردم عین بیست دقیقه رو هم جلوی آینه در حال میک آپ بودم

به قول امیدم بدون آرایش خوشجلتری

وای امید اومد

مثل همیشه از در خونه طلایی طلایی گفتنش گوش همسایه های بیچار رو قلقلک داد

آخه نیست همسایه هامون از قلقلک بدشون میاد

خیلی جالب بود به طور تصادفی دو تامون تیپ سیاه سفید زده بودیم

یک دسته گل خوشجل و خوش بو مثل خودش به طلاییش تقدیم کرد

بعد از سلام و احوالپرسی با خانواده...رفتیم بیرون

تا یک شب به یاد ماندنی رو در روزهای زندگیمون حک کنیم

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت...امیدوارم همیشه همینطور عشقولانه باشیم

 

برای امیدم

 

عزیزم اگر در تمام لحظاتی که در یکسال گذشته به یاد تو بودم یک شاخه گل به تو هدیه میدادم

الان در باغ بزرگی از گل قدم میزدیم . . .

 .

.

.

خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم

.

.

.

عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم ، محبت را در قلب تو یافتم

با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست

بیستم.فروردین ماه.سال نود

 

+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط طلایی  | 

 

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند

 

برای امیدم

 

در سال هزارو سیصدو نود  برای  عشق گلم  آرزوی سلامتی دارم

همسری امیدوارم سالی پر از عشق و مهربونی در پیش رو داشته باشی


 

+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط طلایی  | 

 

سلام عزیزم

میدونی چند روزه رفتیفکر کنم یک روزه... اما واسه من صد روزه

امشب که تماس گرفتی داشتم بهت فکر میکردم.میخواستم باهات تماس بگیرم که آهنگ مخصوصت:

"سرد ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم"

به گوشم رسید.واااای خدا جونم امیدمه

گفتم: میگن دل به دل راه داره هااا...اما آخه اینقدر

از شوق زیاد پریدم تو اتاقم 

طلایی:جااااااااااااااااااانم عزیزم

جیجرم:سلام طلایی جونم

بقیشم مهرمانس

آخر صحبتمون بهت گفتم باهات قهرمهر چی پرسیدی آخه چرا جوابتو ندادم...

 به خدا اشک تو چشمام جمع شده بود

مامیم تو اتاقم بود وگرنه به جون خودت گریه میکردم داد میزدم که دلم داره از دوریت میترکه...

امروز وقتی کلاسم تمام شد حس کردم مثل همیشه میایی دنبالم ناخودآگاه شمارتو گرفتم

یکدفعه یادم اومد که اینجا نیستی به خدا کلی دلم گرفت داشتم از پله های آموزشگاه میومدم

پایین نزدیک بود با مخ بخورم زمین اما نخوردم... احتمالاً فردا موفق میشم

یادته یکشنبه چی گفتی؟؟؟ گفتی دلت بستنی میخواد اونم بستنی قیفی قرار شد دفعه ی دیگه

بریم بستی بخوریم منم سرو صورتتو با بستنی یکی کنم تا کلی بهت بخندمبعدش اصلاً هم به

روی خودم نیارم که کار من بوده

اما امروز دفعه ی دیگه شد و نبودی...میدونم کار داشتی مجبور بودی بری.

اما خب دلم برات تنگ شده دیگه اشکالی نداره عزیزم...انشا... خدا به همراهت باشه...

اینجوری منو بیشتر عاشق خودت میکنی خوشجلکم

خدا جونم مراقب همسر عزیز و ناز نازی من باش...

دعا میکنم که به سلامت برگردی پیش طلاییت

برای

 

برای امیدم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط طلایی  | 

 

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم


دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو


روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم


پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.


در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید


از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که


شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم


طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و


بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که


خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.


اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو


به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را


در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من


هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته


متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که


از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که


این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر


باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم


که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر


مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای


لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه


دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نمی توانم فکر کنم که


دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

 

برای امیدم 

 

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط طلایی  | 

 

سحر نام تمام دختران دنیاست
سحر جان نكاتی هست كه باید بدانی ، هرچند كه می دانم می دانی پس هدف از این نوشته فقط یادآوری دانسته های توست.

تمامی انسانها در طول كار و زندگی خود انتظاراتی دارند كه برآورده نشده است كه اغلب زمینه ساز ناخشنودی های آنان بوده است لذا درصدد برآمدم تا راهی را برای ارتباط بهتر با تو پیدا كنم پس تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم .


تا آنجا كه می دانم واقعیت مانند هوا می ماند آن را نمی توان تغییر داد و بجای صرف انرژی جهت مبارزه با واقعیتها باید آن را بپذیری و به زندگی ات ادامه بدهی لذا برای این كه موضوع را بیشتر برایت روشن كنم از مدیریت فردی شروع می كنم.

مدیریت فردی :
همه ما برای زندگی خود برنامه منظمی داریم و اهدافی كه درذهن می پرورانیم و تلاش می كنیم كه به آنها دست پیدا كنیم لذا دقت كن كه نكات ذیل را به خاطر بسپاری
1- هدف خود را تعریف كن
2- هدفت را مجهول و مبهم نگذار و به روشن ترین شكل ممكن آن را برای آینده تعریف كن
3- اقدامات خود را در جهتی قرار بده كه به آن هدف برسی
4- كارهایی را كه برای رسیدن به اهدافت باید انجام دهی ، مشخص كن


می دانی دخترم زمانی كه مشكلات بروز می كنند، اتفاقات غیر منتظره رخ می دهند ، وقتی در جاده ای هستی كه همه چیز سربالایی به نظر می رسد ، وقتی پولت كم و بدهی هایت زیاد است ، وقتی می خواهی بخندی و آه می كشی ، وقتی غم و غصه هایت زیاد است و می خواهد تو را به زیر بكشد چه می كنی؟

 آیا فریاد می زنی، آیا رها می كنی و می روی در پی سرنوشت ، واقعا چكار می كنی؟

اگر لازم است كمی بیاسای ولی تسلیم نشو زیرا زندگی پر از فراز و نشیب های فراوان است و این موضوعی است كه گهگاهی اتفاق می افتد و چه بسیار كسانی كه شكست خوردند در حالی كه با كمی مداومت می توانستند پیروز شوند . تنها كسانی موفقیت را درك كردند كه تسلیم نشدند هرچند سرعتشان كم بود هرچند گامهای ایشان كند بود زیرا آنان فقط به رسیدن فكر می كردند رسیدن به آنجایی كه باید می رسیدند .


دخترم باید بدانی كه زندگی یك سفر است و هر بخش از آن یك سفر كوتاه اما در نوع خود كامل . از یك نویسنده ناشناس می خواندم كه زندگی را این گونه تفسیر كرده بود كه چه سخت است رفتن و چه سخت تر از آن است كه پاهایت زخمی و كوله ات پر از مشكلات باشد ولی سخت تر از آن این است كه ندانی به كجا می روی .
حتما ً سؤال خواهی كرد از كجا بدانم باید كجا بروم. نمی دانم آیا كتاب آلیس در سرزمین عجایب را خوانده ای یا خیر ؟ آلیس وقتی در سرزمین عجایب گم شد تقاضای كمك كرد و گربه به او گفت به كجا می خواهی بروی ، آلیس گفت نمی دانم ، گربه گفت پس فرقی نمی كند به كجا بروی . پس دقت كن به كجا می روی ، با كدامین پا می روی و به كدام سو می روی زیرا مسافری در شهری غریب بدون داشتن نقشه گم می شود.
پس باید مسیر زندگی ات را مشخص كنی ، هدفت از طی این مسیر زندگی چیست و این را بدان كه هیچ ثروتی در تپه های قدیمی یافت نمی شود ثروت در یك قدمی ماست خوشبختی در نزدیكی ماست ، فقط باید چشم باز كنی و ببینی .


دقت كن چه عینكی از پیش داوری ها بر روی صورت تو قرار گرفته است ، اسیر كدام رنگی و چه رنگی را برای ادامه مسیر انتخاب كرده ای ، خشم ، نفرت ، جنگ ، صلح ، دوستی و یا آشتی ؟ آیا هیچ اندیشیده ای كه كدام را انتخاب كرده ای و یا از كدام یك از آنها در حال استفاده هستی؟ قبل از هرچیز و هر انتخاب كمی استراحت كن تا بتوانی در حین عبور از صخره های زندگی با فكر عمل كنی تا به واهه های پر از آب و خوشبختی برسی . پس عجله نكن كمی بیاسای و اندیشه كن.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط طلایی  | 

 

می گویند پسری در خانه خیلی شلوغ كاری كرده بود . همه اوضاع را بهم ریخته بود . وقتی پدر وارد شد مادر شكایت او را به پدرش كرد
پدر كه خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت ، شلاق را برداشت .
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی ریخت است ، همه درها هم بسته است ، وقتی پدر شلاق را بالا برد پسر دید كجا فرار كند؟راه فراری ندارد .
خودش را به سینه پدر چسباند شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد .
شما هم  هر وقت دید اوضاع بی ریخت است به سوی خدا فرار كنید .( وفروا الی الله من الله )



هر كجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست


به نقل از حاج محمد اسماعیل دولابی

این مضمون در مناجات شعبانیه هم وجود دارد . در فقرات اول این مناجات می خوانیم :

....فقد هربت الیك و وقفت بین یدیك ....خدایا! بر پیامبر و دودمان پاکش درود فرست، و آنگاه که تو را می خوانم و صدایت می زنم، صدا و دعایم را بشنو و اجابت کن،و آنگاه که با تو نجوا می کنم، بر من عنایت کن،من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده ام،در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو امیدوار.

برای امیدم

 

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط طلایی  | 

 

همه چی آروم تو به من دل بستی

این چقد خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آروم غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آروم من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم میبالم

تو به من دل بستی از چشات معلوم

من چقد خوشبختم همه چی آروم

تشنه چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پا بر جاس

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداس

همه چی آروم من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم میبالم

تو به من دل بستی از چشات معلوم

من چقد خوشبختم همه چی آروم

من چقد خوشبختم همه چی آروم

من چقد خوشبختم همه چی آروم

 

 

 

تاریخ خوشبختیمون: بیستم/فروردین ماه/یک هزارسیصدو هشتادو نه

خدایاااااااا  شکرت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط طلایی  | 

 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

 


+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط طلایی  |